سلامم را جوابی ده که در شهر تو مهمانم
غبارم را بیفشان تا به پایت جان بیفشانم
بپرس از خود کجا بودی ، کجا هستی ، چه می جویی
نگاهم کن چه می گویم ، سخن بشنو چه می خوانم
دلم گوید سخن با تو ، چنین روشن که من با تو
صفای این چمن با تو ، بیا مرغ سخن دانم
در آن ساحل چه می گردی ، از آن دریا چه آوردی
به شهر خویشتن باز آ که من پیغام جانانم
به گلبانگ جهانتابم چه آتش هاست بر دلها
نمی گیرد چرا در تو ، نمی دانم ، نمی دانم
برچسب:
نویسنده: آریا امینی