مرا روزی نپرسی آخر که ای غمخوار من چونی
دل بیمارتو چون است وتودر تیمار من چونی
زبان عشق میدانی زحالم وا نمی پرسی
جگرخواری مکن واپرس که ای غمخوار من چونی
درآب دیده می بینی که چون غرقم به دیدارت
نمی پرسی مرا ای کشته دیدار من چونی
امیدم بر زمین کردی که کارت بر فلک سازم
زهی فارغ زکار من چنین در کار من چونی
میان خاک وخون چون صید غلطانم
نگویی که ای وفا دار جفا بردار من چونی
برچسب:
نویسنده: آریا امینی